|
رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند
|
||||
|
|
||||
مي گفت با غرور
اين چشمها که ريخته در چشم هاي تو
گردنگاه را
اين چشمها که سوخته در اين شکيب تلخ
رنج سياه را
اين چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سياه تو
خون ثواب را
کرده روانه در رگ روح تباه تو
اين چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ
اين چشمها که شور نشانده به ژرف شوق
اين چشمها که نغمه نهاده بناي چنگ
از برگ هاي سبز که در آبها دوند
از قطره هاي آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند
از رنگ
از سرود
از بود از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نيست
زيباترند ، نيست ؟
من در جواب او
بستم به پاي خسته ي لب ، دست خنده را
برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
گفتم
دريغ و درد
کو داوري که شعله زند بر طلسم سرد
کوبم به روي بي بي چشم سياه تو
تک خال شعر مرا
گويم ‚ کدام يک ؟
اين چشمهاي تو
اين شعرهاي من
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:41 توسط مصلح
|
