تبليغاتX
ஜ★ஜمرداب تنهاییஜ★ஜ -

ஜ★ஜمرداب تنهاییஜ★ஜ

رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند

HOMEPAGE

E-MAIL

مي گفت با غرور
اين چشمها که ريخته در چشم هاي تو
گردنگاه را
اين چشمها که سوخته در اين شکيب تلخ
رنج سياه را
اين چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سياه تو
خون ثواب را
کرده روانه در رگ روح تباه تو
اين چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ
اين چشمها که شور نشانده به ژرف شوق
اين چشمها که نغمه نهاده بناي چنگ
از برگ هاي سبز که در آبها دوند
از قطره هاي آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند
از رنگ
از سرود
از بود از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نيست
زيباترند ، نيست ؟
من در جواب او
بستم به پاي خسته ي لب ، دست خنده را
برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
گفتم
دريغ و درد
کو داوري که شعله زند بر طلسم سرد
کوبم به روي بي بي چشم سياه تو
تک خال شعر مرا
گويم ‚ کدام يک ؟
اين چشمهاي تو
اين شعرهاي من

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:41 توسط مصلح |

< /body>