|
رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند
|
||||
|
|
||||
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند باد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشک
آه بگذار که بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:31 توسط مصلح
|

جرم من شايد
عاشقي در ديروزي بود که بر اثر يک اتفاق در دالان زمان متولد شد و ديگر شايد تکراري نباشد تکرار را مجالي نيست! اما اگر شايد اين بارشي بود ديگر آسمانم ابري نشد آن روز را گريستم چند گاهي است که ديگر باراني نمي بارد و برهوت من در انتظار تر شدن مرد! به همين آساني و ديگر ............!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:5 توسط مصلح
|

خسته ام ميفهميد؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن
خسته از منحني بودن و عشق
خسته از حس غريبانه اين تنهايي
بخدا خسته ام از اينهمه تکرار سکوت
بخدا خسته ام از اينهمه لبخند دروغ
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را ميفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه ميدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه ميدانم گل،
عشق را ميفهمد؟
يا فقط دلبريش را بلد است؟!
من چه ميدانم شمع،
واپسين لحظه مرگ،
حسرت زندگيش پروانه است؟
يا هراسان شده از فاجعه نيست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پريدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر يک بوسه به لبهاي خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نميدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبيست؟!
يا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابيست؟!
عشق را در طرف کودکيم،
خواب ديدم يکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقايق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حيف،
حس من کوچک بود
يا که شايد مغلوب،
پيش زيبايي ها!!
بخدا خسته شدم،
ميشود قلب مرا عفو کنيد؟
و رهايم بکنيد،
تا تراويدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنيد
ميروم زندگيم را بکنم،
ميروم مثل شما،
پي احساس غريبم تا باز،
شايد عاشق بشوم!!
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:17 توسط مصلح
|
