|
رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند
|
||||
|
|
||||
شب ايستاده است
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
سر تا به پاي پرسش اما
انديشنک مانده و خاموش
شايد از هيچ سو جواب نيايد
ديري است مانده يک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
گويي که قطعه ‚ قطعه ديگر را
از خويش رانده است
از ياد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش که حيرت ماسيده روي آن
سه حفره کبود که خالي است
از تابش زمان
بويي فساد پرور و زهرآلود
تا مرز هاي دور خيالم دويده است
نقش زوال را
بر هر چه هست روشن و خوانا کشيده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
که روزهاي رفته در آن بود نا پديد
با ناخن اين جسد را
از هم شکافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم
شب ايستاده است
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پيکر او گرم يک جدال
بسته است نقش بر تن لبهايش
تصوير يک سوال
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0:57 توسط مصلح
|

ريخته سرخ غروب
جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
مي خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ کبود
سايه آميخته با سايه
سنگ با سنگ گرفته پيوند
روز فرسوده به ره مي گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يک لبخند
جغد بر کنگره ها مي خواند
لاشخورها سنگين
از هوا تک تک ايند فرود
لاشه اي مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زير پيشاني او
مانده دو گود کبود
تيرگي مي ايد
دشت مي گيرد آرام
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود مي نالد
جغد مي خواند
غم بياميخته با رنگ غروب
مي ترواد ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در اين تنگ غروب
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:12 توسط مصلح
|
