تبليغاتX
·•●ஐ مرداب تنهایی ஐ●•·

·•●ஐ مرداب تنهایی ஐ●•·

✿رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند✿

HOMEPAGE

E-MAIL

آسمان،
کوچ نکن،
خاطره اش با من نیست.
کوچه باغ شب تنهایی من،
روشن نیست.
قاصدی،
رفته که پیدا بکند،خانۀ او
آسمان،باش،
چراغ ره شب روشن نیست.
اگر امشب نرسد،
امیدم،
به شبی دیگر و فرداشب نیست.
آسمان،
گریه نکن،
بغض دلم میترکد.
نگذار اشک بریزم،
آبرویم کم نیست.
اندکی باش،
که در تیرگیت سربکنم.
تا ندانند غریبان،
که دلم با من نیست.
آخرین،فرصتم اینجاست،
نگو صبح شده،
آخر قصۀ من،
تن به سفر دادن نیست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 0:36 توسط مصلح |


به پیشِ رویِ من تا چشم یاری می‌کند دریاست.
چراغِ ساحلِ آسودگی‌ها در افق پیداست.
درین ساحل، - که من افتاده‌ام، خاموش -
غمم دریا،
دلم تنهاست!
دلم بسته در زنجیر خونینِ تعلق‌هاست!

خروش موج، با من می‌کند نجوا:
که: «هر کس دل به دریا زد،
رهایی یافت؛ ...
... هر کس دل به دریا زد
رهایی یافت!...»

مرا آن دل که بر دریا زنم، نیست
زپا این بند خونین برکَنم نیست!
امیدِ آن که جانِ خسته‌ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:1 توسط مصلح |


مي گفت با غرور
اين چشمها که ريخته در چشم هاي تو
گردنگاه را
اين چشمها که سوخته در اين شکيب تلخ
رنج سياه را
اين چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سياه تو
خون ثواب را
کرده روانه در رگ روح تباه تو
اين چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ
اين چشمها که شور نشانده به ژرف شوق
اين چشمها که نغمه نهاده بناي چنگ
از برگ هاي سبز که در آبها دوند
از قطره هاي آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند
از رنگ
از سرود
از بود از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نيست
زيباترند ، نيست ؟
من در جواب او
بستم به پاي خسته ي لب ، دست خنده را
برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
گفتم
دريغ و درد
کو داوري که شعله زند بر طلسم سرد
کوبم به روي بي بي چشم سياه تو
تک خال شعر مرا
گويم ‚ کدام يک ؟
اين چشمهاي تو
اين شعرهاي من

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 0:30 توسط مصلح |


دلی کنار پنجره نشسته زار می زند
 و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشمهای تو
 تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند
 درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 23:38 توسط مصلح |


آغوش ِ باران خورده ام٬

پُر از تمنای توست!

هق هق ِ پنجره ام بند نمی آید

مُدام٬

با سُرودی که طعم ِ شبنم میدهد٬

تن ِ تنهایی اش را میشوید!

نمیبندم این پنجره را اما هرگز٬

گر چه جز باد ِ باران زای ِ سرد

کسی گونه ام را نمی بوسد!

فریب ِ سختی ِ شانه هایت را مخور!

محکمترینها هم شبی٬

بی تکیه گاه ٬ خم میشوند!

نمیبندم این پنجره را٬

شاید دلت

یک روز بارانی بجوید سر پناهی!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:36 توسط مصلح |


تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه                            
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 23:27 توسط مصلح |


هر سال دو سه روز مونده چند نفری تولدمو تبریک میگفتن....

امسال انگار نه انگار...کسی هم نیست..اگر هم باشه یادش نیست.از کسی هم انتظار ندارم

بیخیال....

بی سر و صدا تو خلوت میگم:

                                      تولدم مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 0:1 توسط مصلح |


<