تبليغاتX
ஜミ★ミஜ مرداب تنهایی ஜミ★ミஜ

ஜミ★ミஜ مرداب تنهایی ஜミ★ミஜ

رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند

HOMEPAGE

E-MAIL

آغوش ِ باران خورده ام٬

پُر از تمنای توست!

هق هق ِ پنجره ام بند نمی آید

مُدام٬

با سُرودی که طعم ِ شبنم میدهد٬

تن ِ تنهایی اش را میشوید!

نمیبندم این پنجره را اما هرگز٬

گر چه جز باد ِ باران زای ِ سرد

کسی گونه ام را نمی بوسد!

فریب ِ سختی ِ شانه هایت را مخور!

محکمترینها هم شبی٬

بی تکیه گاه ٬ خم میشوند!

نمیبندم این پنجره را٬

شاید دلت

یک روز بارانی بجوید سر پناهی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:15 توسط مصلح |

  يکی بود، يکی نبود

اونی که بود تو بودی،اونی که تو قلب تو نبود من بودم.

يکی داشت، يکی نداشت!

اونی که داشت تو بودی ، اونی که غير تو کسی رو نداشت من بودم.

يکی خواست، يکی نخواست !

اونی که خواست تو بودی، اونی که نخواست از تو جدا شه من بودم.

يکی گفت ، يکی نگفت:

اونی که گفت تو بودی ، اونی که دوست دارم رو به غیر تو نگفت من بودم.

يکی موند ........يکی رفت....................!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:59 توسط مصلح |

کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:17 توسط مصلح |

ديدي !

 آنقدر نيامدي که پژمردم ...

 آنقدر از رفتنت گذشت که حتي ستارگان حرفم را ناديده گرفتند

 آنقدر نتابيدي که باز ابرهاي چشمانم شروع به باريدن گرفت

 آنقدر خاموش ماندي که پس از آن هيچ پرنده اي آواز سر نداد

 رفتي و

         مرا منع کردي

                           از ديدن ، سرودن

 و حرفت چيز ديگري بود

 ورنه مرا نمي راندي

 آي هم پاي قدم هاي باراني !

                             پاييز رفت ، تو مي داني ؟

                                                  قلبم مرد ، تو فهمیدی؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:37 توسط مصلح |

هرچي ميخـوام برات بگم قصه دلـواپسيه

هرچي نثارت بکنم يه آسمون بي کســيه

قصه تو...قصه من...قصه عاشق بودنه

حرفاي ما هر کلمش از عاشقي سـرودنه

نميدونم يادت مياد روزايي که غصه نبود

حيف که هميشه اين روزا خاطره ميشه خيلي زود

يادش بخير زماني که شعراي من مال تو بود

دست من از تو مي نوشت قلب من از تو مي سرود

اما ديگه فاصله ها چيزي برامون جا نذاشت

انگار نميشه دور بود و پيش کسي دل جا گذاشت

شايد اينم يه قصه بود که قهرماناش ما بوديم

ما که به غير از دل خوش دنبال چيزي نبوديم

حالا ديگه تو فال ما نشونی از عاشـقي نيست

ديگه نميشه گفت که عشق چيزي هميشه موندنيست

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 2:7 توسط مصلح |

دلی کنار پنجره نشسته زار می زند
 و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشمهای تو
 تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند
 درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:37 توسط مصلح |

اب را گل بکنيم
اه سهراب ببخش
بين دنياي من و هستي تو
بين مشروب من و مستي تو
صد هزاران قدم و پاره قدم فاصله است
تو و يک رخت سپيد همه احساس و اميد
من و يک جامه و يک روي سياه و کنون موي سپيد
تو پر از عشق و هياهو و صفا
من گرفتار سکوت
تو و دنياي قشنگ وزيبا
من اسير برهوت
ده بالايي دوران قشنگت سهراب
اب را روشن و زيبا ديدند
و بر ان رود روان همچو دلهاي قشنگ خودشان روشني بخشيدند
ده بالايي ما سهرابا ده نامردي و نيرنگ و رياست
وز دل هر مردش بوي سنگين تعفن به هواست
اب را گل بکنيم
سهم من از کفتر تو فضله اي پست چو نامردان است
و من مانده به ان نان فرورفته در اب
از تن خسته و درويش تو محتاج ترم
و چو کوزه بدان دست لطيف
پر از ان اب سفالين گردد
تشنه اي را زندگي مي بخشد
و من از هر چه حيات است تنفر دارم
و کنون سهرابا اگر از بهر من در حسرت و در صدد نفريني
نفرين کن من به نفرين عزيزان همه عادت دارم
ولي اين بار عزيز اين صداي سخن يک مرد است
من از امروز از اين لحظه و دم
هر کجا رودي و ابي ديدم
به خدا قسم که گل خواهم کرد
اب را گل بکنيم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:55 توسط مصلح |

< /body>