تبليغاتX
۩♥۩مرداب تنهایی۩♥۩

۩♥۩مرداب تنهایی۩♥۩

رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند

HOMEPAGE

E-MAIL

ديوارهاي خالي اتاقم را
از تصويرهاي خيالي او پر مي کنم
خداي من زيباست
خداي من رنگين کمان خوشبختي ست
که پشت هر گريه
انعکاسش را
روي سقف اتاق مي بينم
من هيچ
با زبان کهنه صدايش نکرده ام
و نه
لاي بقچه پيچ سجاده
رهايش
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا
گاه گاهي که به هم خيره مي شويم
تشخيص خدا و بنده چه سخت است

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:40 توسط مصلح |

کسی دل خوش سراغ داره؟

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:38 توسط مصلح |

چه بسيار
که در يک قدمي
همه چيز خراب مي شود
و تحقق آرزويي
يکسر سراب
چه بسيار نهال شوقي
به يک صاعقه
خاکستر مي شود
و اميد ثمري
نقش بر آب
اما
زندگي
اين عريان ترين
همواره
دستان ما را مي طلبد
تا در تابش نور
به رديف شمعداني ها
پرده را کنار زنيم
و براي چينه ي منتظر کبوتران
دانه بپاشيم

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:30 توسط مصلح |

من اگرديوانه ام
با زندگي بيگانه ام
مستم اگر يا گيج و سرگردان و مدهوشم
اگر بي صاحب و بي چيز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فرياد منطق هيچ تأثيري ندارد
در دل تاريک و گنگ و لال و صاحب مرده ي گوشم
به مرگ مادرم : مردم
شما اي مردم عادي
که من احساس انساني خودرا
بر سرشک ساده ي رنج فلکت بارتان
بي شبهه مديونم
ميان موج وحشتناکي از بيداد اين دنيا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:33 توسط مصلح |

گاهي اوقات
قطره هاي شک
مي بارند بر زمين باورم
و گياهان اميدم آفت مي زنند
فکر مي کنم
چه فايده داشت
اينهمه وجين کردن دل؟
چه فايده داشت
آبياري احساس
و ريشه دواندن به اعماق وجود؟

تا به کِي آوندهايم
تهي ز حقيقت؟
تا به کِي سبزي برگهايم
وابسته به نور؟

نمي دانم کِي کلروفيل
به واژه نامه پيوست؟

که من فهميدم
باور من به رشد
تنها يک اعتياد است
به نور!

و من ناگهان
از زرد شدن ترسيدم!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 3:46 توسط مصلح |

نگاهم کن نگاهم کن
ببين اين منم
که مثل سايه اي بي جان بدنبال تو مي آيم
نگاهم کن نگاهم کن
بجز چشمان زيبايت نگاه مهرباني من نمي خواهم
نگاهم کن نگاهم کن
مرا چون زورقي خسته در اين گرداب تنهايي
کسي جز تو نمي خواند
مرا کس اين چنين رنجور و دل خسته نمي خواهد
براي شادي روح شکسته
همان روحي که با عشقت گسسته
به آن عهدي که با قلب تو بسته....
ولي قلبت ....ولي قلبت
نه قلبت نه... آن دل سنگت
رهايم کن نمي خواهم نه قلبت را نه چشمانت

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:8 توسط مصلح |

مي گفت با غرور
اين چشمها که ريخته در چشم هاي تو
گردنگاه را
اين چشمها که سوخته در اين شکيب تلخ
رنج سياه را
اين چشمها که روزنه آفتاب را
بگشوده در برابر شام سياه تو
خون ثواب را
کرده روانه در رگ روح تباه تو
اين چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ
اين چشمها که شور نشانده به ژرف شوق
اين چشمها که نغمه نهاده بناي چنگ
از برگ هاي سبز که در آبها دوند
از قطره هاي آب که از صخره ها چکند
از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند
از رنگ
از سرود
از بود از نبود
از هر چه بود و هست
از هر چه هست و نيست
زيباترند ، نيست ؟
من در جواب او
بستم به پاي خسته ي لب ، دست خنده را
برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش
گفتم
دريغ و درد
کو داوري که شعله زند بر طلسم سرد
کوبم به روي بي بي چشم سياه تو
تک خال شعر مرا
گويم ‚ کدام يک ؟
اين چشمهاي تو
اين شعرهاي من

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:41 توسط مصلح |

قلبم امشب
از دردِ غمي
به خودش مي پيچد
من به دنبال کلامي درذهن
که بگويم
چيست اين غم
و نمي يابم کلامي
بارها پرسيدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسي مي خواند
نه کسي مي شنود
واگرهم که شنيد
تو بدان
عمق کلامت را
نمي فهمد...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:20 توسط مصلح |

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند باد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشک
آه بگذار که بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:31 توسط مصلح |

< /body>